X
تبلیغات
دکتر وقردوست

4 اسفند  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 08:01 ب.ظ

این زندگی قشنـــــــگ من مال شما

ایام سپیـــــــــــــد رنگ من مال شما

بابای همیشه خوبــــــــ من را بدهید

این سهمیه های جنگ من مال شما


پدر جان!

سخت می شود از تو نوشتن وقتی قراری نیست، قرار بر قرار بود نه بر بی قراری...


و

شهادت را نه در جنگ، در مبارزه می دهند.

ما هنوز شهادت بی درد می طلبیم، غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند.


شهادت برای مردانی که روح بزرگشان در کالبد گلین و آلوده ی دنیوی نمی گنجد احلی من العسل خواهد بود.


و امروز همان روز غم انگیز است...

روز پروازت بابا...

شهادتت مبارک



                   


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


غم نوشت:

نوزده سال غم فراق...

کودکانه هایم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 09:00 ب.ظ

اسمش را می گذارم «دلتنگی های کودکانه»!

می دانی چرا؟ آخر پر است از «خواهش»، «حسرت»، «اشتیاق» و ...

امروز نسیم آمده بود تا مسافرم را به مقصد برساند. نسیم آمد و مسافرم را نشاند روی بال های بی رنگش و رفت و شد کبوتر نامه رسانم...

انتهای نگاهم پر بود از آسمان، آسمانی که میهمانانش همه ابر بودند ابرهایی که از همه جا آمده بودند، از چهار سمت دنیا. سخاوت آسمان را می شد توی میهمانی اش دید! آن قدر ابر جمع شده بود که خورشید، شرمنده، یک گوشه کز کرده بود، انگار او هم به سخاوت آسمان می اندیشید.

نسیم می چرخید توی صورتم، و دانه هایی را که روی صورتم جوانه زده بود، جمع می کرد انگار می خواست این هارا هم ضمیمه ی مسافرم کند و به دست عشق برساند. او حتما می دانست این دانه ها که از سر دلتنگی، آن هم دلتنگی های کودکانه جوانه زده اند، چه قدر برای عشق گران قیمت است!

انتهای نگاهم را به دورترین نقطه ی سخاوت آ سمان دوختم و آرام آرام دلتنگی ها را برای نسیم دیکته کردم. نسیم نگاشت هر آن چه سرودم و گریست از سنگینی این دلتنگی ها بر دل پر از غصه ام... صدای من و نسیم در هم پیچیده بود، گاه نسیم گریان تر به نظر می آمد، ضجه هایش را می شد حس کرد از پیچیده شدن لای شاخ و برگ ها و رقصاندنشان توی آسمان.

دلتنگم...

شاید این جمله تکراری ست اما هربار که آن را می نویسم و تکرار می کنم و برای عشق می خوانم برایش تازگی دارد. گفته اند درد را از هر طرف بخوانی ظاهرش همان درد است اما نگفته اند اگر بقچه اش را باز کنی باز هم در د همان درد است!و این را عشق خوب می داند و دردهای من برایش کهنه نیست. دردهایم همیشه جوانه های تازه دارند...

دلتنگم...

نگاهم سرشار از حسرت و خواهش است؛ حسرت ها و خواهش هایی که هنوز کودک مانده اند، انگار آب و نان را از آن ها دریغ کرده باشند!

شانه هایم می لرزد...

سرد است و خشکیده، انگار زمستان روی شانه هایم نشسته است، سال هاست جوشش بهار را حس نکرده اند، چشمه های مهربانی روی شانه هایم از جریان ایستاده است، گم شده ام میان زمستان و خسته از گشتن در پی بهار.

دست های خواهشم خالی و تنها میان زمین و آسمان رها مانده اند. سال هاست مهربانی سراغ دست هایم را نگرفته است.

نمی دانم چرا مهربانان نیز نامهربان شده اند! انگار چشم هایشان عطش را نمی بیند! چه قدر بی خیال بودن کار آسانی شده است برای اهل زمین و چه آسان لبخندهایشان را اجاره داده اند! لبخندهایی که آمده تا دل ها تنها نباشند تا قلب ها احساس غریبی نکنند.

چند تا قانون منطقی را از نوع مغلطه کنار هم می گذارند و به قول خودشان استدلال می کنند؛ به احتساب حذف مهربانی! و چه غافلند که هر روز ده بار خدا را به نام مهربانی ستایش می کنند!

و غافل از این که حضرت عشق عارفانه و عاشقانه فرمود: «لیس الدین الا المحبة»

دین چیزی جز محبت نیست...

_________________________________

کودکانه نوشت:

دلم برای همه ی مهربانی ها تنگ شده است.

دلم برای عشق تنگ شده است.
دلم تنگ شده است...
برای بابا...




زمستان هجدهم  چاپ

تاریخ : جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 01:31 ق.ظ

 دلتنگم...

 

 

 دوباره زمستان از کوچه های فصل سر رسید. باز هم آمد گرچه آمدنش نوید بخش نیست. زمستان...برف...خون... بابا...

 تکرار هر زمستان شمعی می شود بر شمع های سوخته ی دلم. 

زمستان هجدهم... 

شمع هجدهم... 

و من هر چه می گردم توی کوچه های زمستان، گمشده ام را نمی یابم.  

 چشم دوخته ام به شمع های روشن، چشم دوخته ام به انتها، و چشم دوخته ام به چشم هایت که افق را می نگریست... همان جا که همه ی آرزوهایت، به واقعیت مبدل شد... 

ساده می گویم: دلم تنگ است...

 دارم یخ می زنم توی این زمستان بی رنگ، توی این زمستا بی روح... توی این فصل سرد بی ب.ا.ب.ا.یی! 

امشب داشتم قصه ی شب آخر را برای دخترم می گفتم...رمضان ... تشنگی و اقتدا به مولایت علی... 

اشک توی چشمانش حلقه زد و گفت دوست دارد خوابت راببیند. دلش برایت تنگ است. این جا دل همه برایت تنگ است. همه چشم به نگاهت دوخته اند، همان نگاهی که اکسیر آرامش درونش نهفته است.

دیشب پای برنامه ی ثریا فقط اشک می ریختم ... تنها من نه ... مادر و سحرت نیز... خلبان ها را که نشان می داد انگار تو زنده شده بودی و داشتی حرف می زدی.حرف های یکیشان چقدر شبیه حرف های تو بود! می گفت آرزوی شهادت دارم...! براستی دراوج آسمان چه می دیدی که این گونه عاشق شدی؟؟؟  

هر روز که می گذرد این فراق جان گداز تر می شود. خسته ام از همه ی آدم های این دنیا و دل در طلبت دارم. و گاه می سرایم خستگی تا کی؟! صبر تا کی؟! انتظار تا کی؟!  

می دانی چه زمان جانم بیشتر می سوزد؟ وقتی کسی نیست مرا بفهمد وقتی کسی نیست تلخی این روزها را به کامم شیرین کند. حکایت غریبی ست حکایت دلتنگی... حکایت بی ب.ا.ب.ا.یی... وقتی که دوست دارم بروم یک جا که جز خدا نباشد و فریاد بزنم بـــــابـــــا تا جبران هجده سال صدا نکردنت باشد و تو یک بار و فقط برای یک بار بگویی جــــــــــــان بابا... 

زمانی که نبودنت می شود چوب و بر سرم می نشیند سخت تر می گذرد... و شکوه است که از دل بر می آید... 

یک بغل شکایت، یک دامن اشک ، و یک دنیا دلتنگی....  

درد من جز فراق نیست و درمانش وصال توست... هر چه بگویم غم است و غم است و غم. 

 

 

______________________________________ 

پس از تو نوشت: 

4 اسفند هجدهمین عروج بابا ... 

هجدهمین فراق... 

ه 

ج 

د 

ه 

.

شاید، تحصیل، تعطیل!!!  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391 در ساعت 07:26 ب.ظ

گاهی وقتها، توی شلوغی ها که گم میشوم یادم میرود تو نیستی... درست مثل همین امروز وقتی چشم هایم را روی هم گذاشتم ناخودآگاه بر زبانم جاری گشتی، وقتی چشم هایم می خواست شلوغی ها را نبیند تو را دید، و زبانم چرخید و قربان صدقه ات رفت بابای مهربانم.

امروز حسودی کردم به رفتنت و غمگین گشتم از ماندنم. 

آن روز ها که گذشت روزهای خوبی بود، و مردم سازگار تر از همیشه نان و نمک شان را با هم تقسیم می کردند ... امروز اما وقتی کاه کاهدان شکم گران می شود خو.ن های شما را به سخره می گیرند و در مقابل ردیفی از سوال ها قرارش می دهند... و ذهن نسل اولی های انقلاب مخدوش می شود که مابرای مرغ قیام کردیم یا ...؟؟؟ 

آن روز برای زنده ماندن اسلام جاده ای سرخ برای مان مهیا کردید ... و امروز روی این جاده گام می نهند و می نشینند توی مجلس و بودجه های فرهنگی را قطع می کنند تا فاتحه ی اسلام را بخوانند ... و جمع شدن حوزه های علمیه افتخاری دیگر می شود برای عدالت خواهان !!! 

توی همان جاده گام برمی دارند و فرهنگ را فدای فوتبال و سینما و... می کنند... خون تو را فدا می کنند... چیزی نمانده تخته ها را بیاورند و بکوبند سر در جامعه الزهرا و بگویند تشریفتان را ببرید تحصیل تعطیل!!! 

و بعضی ها چقدر راحت شمشیر را از رو می بندند!  

...  

خسته ام و خستگی بهانه ی خوبی ست همیشه برای سپردن قلم به قلمدان...

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل! 

_______________________________________ 

بابا! 

دستم را بگیر،

سایه ام دارد روی زمین سنگینی می کند! 

بأیّ ذنبٍ قتلت؟؟؟  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1391 در ساعت 04:30 ب.ظ

وقتی نقشه ی جهان را باز می کنی٬ فرانسه٬ دبی٬ ترکیه و... کشورهای چشم آبی رنگ دیگری دارند! شاید مثل ساکنانشان طلایی باشند! این را می شود از برق چشم های آدم ها فهمید. 

کمی افق نگاهت را تغییر بده٬ قدری آن طرف تر از چشم آبی ها و مو طلایی ها یک جایی مثل شرق تر های کشورت! 

وقتی مدل های روز لباس شب و مدل ها ی جدید دکوراسیون منزل را سرچ می کنی٬ نام یک سرزمین را هم سرچ کن٬ آن وقت سایت ها و خبرگزاری ها از یک فاجعه خبر می دهند از یک جهنم روی زمین از «هلوکاست» واقعی نه از جنس هلوکاستی که توهم یهود است! 

راستی یادم رفت ماه رمضان است! روزه های در کمال آرامشت «قبول». خوشت نمی آید از حرفم؟ مگر توی آرامش نیستی؟ گرمای هوا آزارت می دهد؟؟؟ من می گویم مهم نیست رفیق آن قدر گرم نیست که بدنت را به آتش بکشاند! آن قدر داغ نیست که جانت را در لابلای جز جز سوختنت بگیرد! موقع افطار یک لیوان آب خنک را که سر می کشی یادت باشد یا حسین را ... مردم آن سرزمین را که قرار است بعد افطار بروی سرچ کنی نامش را... 

«میانــــــــــــــمار» را... 

جوهرت را هم قرمز کن البته سیاه هم که باشد تفاوتی ندارد٬ آدم که آتش می گیرد سیاه می شود! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

درد نوشت: 

 دست هایت که به نیاز نشست٬  

ناز کن٬

نامشان را میان دو لبت زمزمه کن. 

خودش می داند... 

 

میانمار در آتش... 

 

فیلم کشتار مسلمانان در میانمار٬ دانلود کنید.

   1       2       3       4       5       ...       8    >>





powered by blogsky.com