شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

کمی دیر رسیدم!  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 در ساعت 10:26 AM

سلام
با شرمندگی زیاد!!!
نمی دانم چطور شمارش روزها میان انگشتانم گم شد؟!
نه این که یادت نباشم نه! از همان روز که خیلی دلم هوایت را کرد تصمیم گرفتم که روز عروجت را قلم بزنم.
سفره ات را جمع نکن کمی دیر رسیدم فقط! البته زیاد هم بد نیست شاید حالا بیشتر وقت داشته باشی پای دلم بنشینی و بشنوی.حالا من می گویم و تو فقط می شنوی و تنهای تنها مرا می شنوی.
کاش تو هم  می گفتی از انجایی که هستی از بابا ... و از درد های دل مهربانت.
اینجا که می نشینم درست مقابل عکس توست. خسته از مطالعه که می شوم سرم را بالا می اورم و جان تازه می گیرم با آن تبسمی که اجاره نشین گوشه ی لب های توست.
آقا طه!
چشم هایت را دیگر نمی بینند،صدایت توی دیوارهای نوساز مسجد گم شده،اما عکس هایت همه جا هست! درست پشت سر آدم ها! وقتی که می نشینند فقط تو آن ها را می بینی و آن ها...چشم هایت را نمی بیینند. دوست دارم صریح بگویم اما انگار قلم ابا دارد از صراحت،می خواهد بی پرده کلام نگشاید.
تو مانده ای در آن خانه ی قدیمی ات توی همان خیابان خلوت بالای شهر که حالا دیگر خلوت نیست.همان خانه ای که ستون هایش چوبی بود و دیوار هایش گلی اما پر بود از مهر.
تو همان جا مانده ای و عکس هایت توی خانه ی بعضی ها دروغ بزرگی شده است.خودت خوب می دانی آقا طه.قلم نمی گذارد اشکارا سخن برانم.همیشه باهم دعوا داریم سر همین چیزها. به قول خودش هر چیزی را نباید گفت!شاید او را با محافظه کاران آمد و شدی باشد!
این روزها بعضی چیزها خیلی داغ شده حتی داغ تر از صدای تو توی شب های قدر والعفو هایت  که اشک همه را روان می کرد به راستی تو از چه ناله می زدی و برخی از چه؟!دلم هوای باران تازه دارد ان هم توی شب قدر با تو.
بگذریم که این آرزو را مجال بر اورده شدن نیست درین دنیای دون.
می گفتند توی خانه ات یک صندلی هم نداشتی.روی زمین سفره پهن می کردی.حالا نیستی ببنی بعضی صندلی ها چقدر داغ شده اند.به نرخ روز بالا می رود.و حتی سندش را هم می زنند به نام آدم ها!
تو توی خانه ات مانده ای و از همان جا مسافر بارگاهت شدی صدایت هم در شلوغی های ذهنمان گوشه نشین شد و گم توی دیوارهای نوساز مسجد و عکس هایت دروغ بزرگ روی بعضی دیوارها. دیوارهایی که صاحبانش سادگی ات را از یاد برده اند. یادشان رفته که «روزانه» مایحتاج خانه ات را می خریدی. دو تا نان ، دو تا سیب و مقداری .... برای خودت و حاج خانم. یادشان رفته که زهد و قناعت در پیشگاهت زانو می زدند و یادشان رفته درس های اخلاقت را .گرفتار شده اند افتاده اند توی گود بازی دنیا و گمان می کنند در اعلا علیین به سر می برند دریغ که هر روز سیر نزولی را سریع تر در حرکتند.تجمل از دست و پایشان بالا می رود به بند کشیده ی اویندو شاگرد توجیه.
شرمنده آقا طه حرف های من هم شد درد روی دلت. 

  

_________________________________________
بین خودمان باشد...نوشت!
شاگرد هم شاگردهای قدیم.
طلبه هم طلبه های قدیم.
والسلام

به بهانه ی چهار اسفند  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 در ساعت 08:23 AM

هر تکرار امروزی،هر چهارم اسفندی به سان تکه ای از آینه ای شکسته است.وقتی تمام تکه ها هم اغوش هم شدند،نشان روزیست که همیشه انتظارش را می کشم.
فقط دعا کن برایم،
برای تکه های اینه،
برای ان روز.
بابا!
بیا مرور کنیم آن روز را
بیا مرور کنیم نگاه هایمان را و چشمهایمان را که دوخته شده بود به هم.
نمی دانم کدام جذبه نگاهت را ربود که ان را از من گرفتی؟! انگار یادت رفته بود من با تو زنده ام!
ولی می دانم حقیقت همیشه زنده پس از تو غمیست که سایه انداخته بر روزنه ی خیالم و هر روز خودنماییش را افزون می کند و سایه اش سنگین تر می شود.
بابا!
خرده ها می گیرند بر من که در فراق تو می سوزم!
شاید هم حق دارند وقتی مرا نمی فهمند.می خواهند به تو نیاندیشم می گویند گذشته ای هستی که رفته ای!
و این گفته ها و شنیده ها درد را دو چندان می کند برایم.
و دردر را کسی نمی فهمد و نمی داند مگر اهل درد!
________________________________________
تذکر نوشت!
یادمان باشد رسالتمان را
یادمان باشد قول دادیم به خون شهیدان
یادمان باشد که یادمان نرود:
شرکت در انتخابات که سبب سرافکندگی دشمنان می شود جــــــــــــــــــــــــــــهاد است.
و جهاد همان کاریست که شهدا کردند...   

 

 

نگاه به افق دوخته شده ات را دوست دارم

امروز چهارم اسفند هفدهمین سال رفتن باباست

عهد  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 در ساعت 7:26 PM

سرت که خلوت می شود ٬فرصت که به برنامه های روزانه ات اضافه میشود٬ دلت می خواهد زمین و زمان را زیر و رو کنی٬ یک کار خاص انجام دهی! انگار که از زندان رها شده باشی! 

یک فرجه بین امتحانات و ترم جدید یعنی یک نفس راحت !

شاید اینقدر خسته ای که دلت می خواهد همه ی شب ها را بیدار بمانی و روزها را بخوابی وتلافی کنی کتاب بدست گرفتن های ایام امتحانات را و بیشتر کنار خانواده ات باشی. دلت هوای یک مسافرت می کند ! کجا؟ کنار ساحل؟ غروب کویر؟ نمی دانم تو باید به خودت رجوع کنی ! 

اما بی اختیار چیزی تو را سمت خودش می کشاند و تو دستت را چون طفلی مطیع در دست او می گذاری و روانه می شوی. وقتی خودت را می یابی میبینی که نشسته ای کنار کسی ! در نگاه اول حس می کنی هیچ شباهتی به او نداری . خوب که دقیق می شوی می یابی که بی شباهت هم نیستید. هرچند کوچک و ناچیز و شاید هم شباهتی در خور اهمیت! 

مرور می کنی در گذشته وحال و زمان و مکان تا بیابی آنچه تو را به او نزدیک می کند. و به عبارت درس ادبیات وجه شباهت مشبه و مشبه به را! 

عددش محدود است.با اندک تآمل به دست می آوری مجهولت را و می یابی همان وجه شبه را!

«انسان بودن»! 

او انسان بود و تو  هم.اما تو فقط در انسان بودن با او مشترکی. در حیوان ناطق بودن! 

اما در چگونه انسان بودن چه؟؟؟ 

و برای پاسخ به این سوال تفاوت هاست که خودشان را نشان می دهند !دنبال عدد می گردی٬ به دست نمی ایددرست عکس شباهت.آنقدر زیاد است که روی شانه هایت سنگینی اش را احساس می کنی و سرت به زیر می افتد. صدای حسرت درونت را پرمی کند و جامه ی اندوه برتن لحظه ات می نشیند وقتی کلامش در گوش جانت طنین می اندازدو حسرت درونت عمیق تر می شود. همان جا میان دو لبت چیزی زمزمه می شود...ع...ه...د...! 

می خواهی عهد ببندی و به قول باباها قول بدهی! 

دستت از شدت سرما بی حس شده و تورا به خودت می اورد... 

و تازه خودت را می یابی و چیزی را که تو را تا اینجا کشانده ناخود اگاه و بی اختیار. 

امده ای به گلستانی که گلهایش همیشه زنده اند حتی در سردترین روز زمستان! 

اینجا چقدر هوا خوب است . پر از ارامش. 

نشسته ای کنار کسی...مزار شهیدی....که زینت دین است معنای نامش... 

اقا مهدی تو را کشانده اینجا٬ دستت را گرفته و تو با او امدی...و یک راست نشانده ات کنار خودش... 

تکیه زده ای به ستون کنار مزارش و خیره شده ای به او و داری به حرف هایش گوش می دهی... 

و عهدت را تکرار می کنی ... 

و قول می دهی به خودت  

به او  

به بابا... 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دلتنگ نوشت: 

بی تاب حرم اقا شدم٬ 

چند صباحی بیش نیست کوله بار سفر باز کرده ایم٬ 

اما چه کنم که انجا به سان بهشت است و هبوط از بهشت ناخوشایند طبع ادمی... 

اقا دلتنگم  

امضا کن  

زیر واژه های دلتنگیم را... 

مادر رفت...  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1390 در ساعت 00:51 AM

  

 

می دانم که بودی و دیدی ... کنارم... 

نشسته بودی به نظاره،شاید هم برای تبریک آمده بودی. 

نوبت به اتاق رسید، 

 همان اتاق کنج خانه،همان جا که وقتی دلم هوایت را می کرد آنجا می شد مأمن دل تنگی هایم. 

کیف لباس ها را برداشتم،کمدت را باز کردم و مشامم پر شد از عطرشان... 

دو سالش بود که تو دیگر نیامدی .  آن موقع ها وقتی از راه می رسیدی آنقدر بیقراری می کرد که ناچار با همان حال میهمان آغوشت می کردی اش. آرام می شد با وجود آرام بخش تو. می خندید و می خواست هر چه را از صبح دیده و شنیده با همان زبان نیمه باز کودکی اش برایت باز گو کند... 

"و چه زیبا بلبل آواز خوان در آغوش گل نغمه ی "بابا" سر میداد" 

بابا! 

تو که رفتی قد کشید و بزرگ شد و هر روز اشتیاقش برای دیدن گل بیشتر. انگار هوس آواز خوانی کرده باشد "بلبلت"... 

و سال هایش گذشت با اشک هایی که که برایت می ریخت. 

حالا نیستی ببینی خواهرم را ، دخترت را ، همان کودک دو ساله ی دیروز را... 

یعنی هستی ، می بینی،... اما... 

نمی دانم چطور بگویم بابا... می دانی! می ترسم زیاد ذوق زده شوی! 

به جمع ما یک "خانم دکتر"اضافه شده. سحرت را میگویم بابا 

ذوق کردی؟! 

جایت حسابی خالیست. و شاید، نه ، بیشتر از همیشه، محسوس تر از همیشه! 

او چشمانش را بست و چشمان من خیس شد. نتوانسته بود صفحه ی مانیتور را نگاه کند،شاید می ترسید از اینکه خلاف خواسته ی تو باشد. اما نشد! خواسته ات اجابت شد. و دخترت ... بلبلت شد همان که دوست داشتی... 

حالا مامان دارد می رود با سحر، می گوید پدر که نیست ، باید خودم باشم ، بروم ، حامی شوم... 

مادر دارد می رود با سحر... و من باید لباس های تو را بیرون بیاورم از همان کمد چوبی قدیمی که انسی عجیب با لباس های تو و با تو دارد... باید آنها را به صورت بچسبانم، در اغوش بگیرم و روانه ی خانه ی جدید،تا با سحر باشی ... با همان دردانه ی دو ساله ات... 

همه امده اند... و من نشسته ام و لباس هایت در آغوشم... انگار شکستن بغض هایم صدایشان کرده ... 

اشک هایم... 

صدایشان خانه را پر کرده... 

 __________________________________________________________________ 

 شــــ...عر نوشت: 

بابا این واژه های درد را خواهرم سروده است  

ننوشته است فقط با دست هایش  

بلکه با چشم هایش...  

.

تمنایی ست در جانم  

تمنای تو ای زیبای بی همتا 

ولی بس این تمنا و تمناها 

بود بیهوده بی پایان 

خداوندا چه شد اسباب ناکامی 

کدامین جرم سنگینم 

که روی گل نشان دادی و دستم را 

به تیغ تیز حسرت بار ناکامی 

جدا کردی 

نه یک بار،که یک بار دگر هم  

لحظه هایم را  

با نبودن در بر گل  

یک صدا کردی 

گلم را در میا قاب عکسی 

با دل بی تاب مسکینم 

رها کردی... 

 

 

شوق پرواز  چاپ

تاریخ : شنبه 5 آذر ماه سال 1390 در ساعت 3:32 PM

و باز محرم...
از همین حالا بوی اطعمه ی نذوراتی برای بعضی بیشتر به مشام می رسد و رفتن توی خیابان ها و هیات های عزاداری را نظاره کردن، چشم چرخاندن و آدم های تازه کشف کردن ، روضه و مسجد را بهانه کردن برای همه ی بدقولی هایشان "و تقصیر را چه آسان از سر خود رها می کنند!"
وه که چه معرفتی دارند بعضی ها!
اینها فقط همین چند روزشان عاشوراست و همان جا که ایستاده اند کربلا شاید هم فقط مقتل حسین کربلایشان باشد.
نسیم سرد پاییزی می وزد و رد اشک را روی گونه ماندگار می کند . لباس مشکی اش را می پوشد ،اذان شده ، می زند بیرون تا برسد به کربلا به قاعده ی "کل ارض کرببلا" و بنشیند زیر همان بیرق عاشورایی به قاعده ی "کل یوم عاشورا"  او برایش تفاوتی ندارد ، فارغ از زمان و مکان ، هر روز به یاد حسین اب می نوشد و بغضش را جرعه جرعه با آب فرو می دهد...و بیشتر به جای لفظ "مرسی" می گوید "اجرت با حسین"
آی آدمی که "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" را معنا کردی ، حالا دارد می آید عاشورای واقعی و کربلای واقعی!
اکنون بنگر  که کدام روز برای تو عاشوراست و کدام ارض برای تو کربلا...و تو چگونه این جمله را معنا می کنی؟؟؟
"یا حسین" می گویند و "حسین" را از یاد برده اند. لق لقه ی زبان را شنیده ای؟ همان است ذکر یا حسینشان!فعلشان با ذکرشان هم خوانی ندارد.
نمک روی زخم پاشیدن می دانی چیست؟ و ما شده ایم نمک روی زخم های حسین! وای بر ما که رنج ها می کشد حسین از "ان قومی لا یعلمون".
خودت را بسنج با معیار حسین. اصلا تا بحال اندیشیده ای اگر حسین نبود تو چه بودی؟
چشم هایم بر حسین تعظیم می کنند، و تعظیم چشم روی هم رفتنش است و هیچ ندیدن ... و خیس شدنش. چنان که تاثیرش بر سایر اعضا آنی است. به خاک می افتند در عالم ثبوت اما در عالم اثبات قدرت ندارند تا خودی نشان بدهند. آشوب ذهنم تعظیم چشم را به باران مبدل می کند.. و تو چه می دانی خود را هیچ دیدن و همه را حسین دیدن و در خود شکستن چگونه است.
براستی اگر حسین نبود ایستادن رااز که می آموختیم؟
اگر کربلا نبود زیبایی های عالم را کجا می یافتیم؟
مگر آدم های عاشورا وکربلا جز انسان بودند؟ آری فقط انسان بودند ، نه فرشته... و مختار بودند ، نه مجبور
بیا کنارشان بایست. خودت را بنگر و آنها را نیز.همه اشرف مخلوقاتیم اما کدام شرافتش بیشتر است؟
چشم هایت تعظیم کرده اند؟!
همین حسین می آید روز محشر و تو با او سنجیده می شوی...
"خودت را بسنج با معیار حسین پیش از آن که سنجیده شوی با معیار حسین"
_____________________________________________________________________________
عـــــ...کس نوشت:
شب های شنبه که می شود "شوق پرواز" یاد واپسین لبخند هایت را زنده تر میکند...
چه قدر زیبا لب گشودی برای خندیدن که آن دلدار فرمود:
"شهدا در قهقه ی مستانه شان عند ربهم یرزقون اند"
بابا!
خنده ات حاکی از راز نگفته ایست که با آن پرواز در سینه ات جا خوش کرد...
و من در حسرت خنده هایت به این تصویر چشم می دوزم ...





   1      2      3      4      5      6      7    >>