X
تبلیغات
نماشا
رایتل

در این واپسین...  چاپ

تاریخ : یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:27 ب.ظ

در این واپسین ‏،اهل اینجا دارند لحظه شماری می کنند برای رسیدن عید... 

رسیدن بهار ...

 ساعاتی بیش نمانده برای رسیدن به مقصودشان و من می شمارم لحظه های ناتمام را... 

لحظه های بی شمار مانده ی وصال را ...

و هجران را پس میزنم  ...

فقط گام های سبز توست که دلم را بر بستر خاطره های سبز می کشاند، اتفاق سبز بهار در خیال من به زردی می ‏گراید.  

نمی دانم ‏چرا دراین هیاهو ‏چشمانم با زمان و مکان غریبه شده؟‏!‏ و فقط در لامکان ‏،تو را می جوید! 

 به یاد می اورم...بودن هایت را...خنده هایت را...و اشتیاقت را ...

به یاد می اورم زمزمه های عاشقانه ات را ان هنگام که تصویردلربای مقتدایت را شاهد بودی و این ‏گونه ‏
وصف ‏
 می کردی لحظه ای که مولایت را در سرزمین های نبرد دیده بودی و به نشان تواضع بند ‏پوتین هایش را بسته بودی... 

 پدرم‏!بارها شنیدم که می ‏گفتی مفتخرم به این سربازی‏! 

‏ مهربان سفرکرده ام‏!‏ من نیز مفتخرم به یاری ‏چون تو .

 هرچند که راه و رسم رفاقت را به جا نیاورده ام که اگر به جا می اوردم اینجا نبودم که فریادم محبوس شود‏!‏  

من تو را ‏گم کرده ام در خیابان های شلوغ ذهنم‏!‏  

و ‏پنجره ی نگاه های دل فریبت را به دروازه ی قلبم بسته ام‏!‏ 

 قفس ‏گناه تنم را به اسارت ‏گرفته است‏!‏  

دلم از شدت درد فراق ‏،قرار ندارد‏!‏ 

 نمی دانم ‏چرا وقتی بهار می اید من زمستان میشوم؟؟؟ 

 من باید بهار دیگری را بدون تو اغاز کنم‏!‏ 

 سبزی بهاررنگ کهنگی به خود ‏گرفته‏!‏  

بهار سرسبزتر از همیشه ام‏!‏ 

 سبز،تصور مجسم تو در ذهن من است آنگاه که ندای آسمانی إله می خواندت و بی صبرانه اجابتش می کردی‏! 

‏ ألله اکبر.... 

هنوز آوای طنین انداز نمازهای عارفانه ات خلوت ذهن پردغدغه ام را بر هم می زند و برای لحظاتی بهت زده می مانم.... 

السلام علیکم و رحمةاله وبرکاته... 

.و دست های من بود که بر ساحل دستان تو می نشست .

 قبول باشد بابا‏!‏  

قبول حق دخترم‏!‏ 

 و با صدای لرزانت....دخترم برایم دعا می کنی؟ 

 بله بابا...‏!‏ 

 و دست های پر از صداقتم بالا می رفت تا راستی را ‏ به رخ فرشتگان بکشد و تو سر بر خاک می نهادی تا صمیمانه با ‏پروردگارت خلوت کنی‏!‏ 

 رازهای نگفته ات جاری بود از ‏چشم هایت...‏!‏ 

 نمی دانی ‏چه قدر دلم برای ‏گفتن نامت تنگ شده...  

دیرزمانیست که نامت را بر صفحه ی دل نگاشته ام و اجازه ی حضور بر لبانم را به او نداده ام‏!‏  

من باید بهار دیگری را بدون تو اغاز کنم...‏!‏  

میخواهم در زمستان بمانم ‏،همان جا که تو را ‏گم کرده ام‏!! همان جا که رودخانه ی نگاهت جریان دارد می خواهم مسافر این رودخانه باشم سیل نگاهت خرابم می کند... 

به کجا خیره شده ای؟؟؟  

برایم دعا کن ‏...مثل همان دعایی که دست های باصداقتم برایت کرد 

 ......................  

دفتر اندیشه ام خیس خیس است 

 در این واپسین قلم سست می شود ‏،از حال می رود و اندیشه ام را یاری نمیدهد تاب نمی اورد نگاشتن اشک هایم را 

 پاره سنک های نوک تیز بی صبری بر دل تنگم می بارد  

باران باریدن گرفته و زمان مرا با خود می برد....‏! 

 

 

 زیر آبشار نگاه خدا سالتان ‏پربار....  





powered by blogsky.com