X
تبلیغات
نماشا
رایتل

من شانزده ساله ام.....  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 08:44 ب.ظ

 ....

می خواهم دوباره مرور کنم سایه ی نبودنت را،سایه ای که وقتی رفتی روی سرم خراب شد و من دیگر افتاب را ندیدم .

افتاب من در خاک  شد و زندگیم پر شد از ظلمت شب.

باباجان ! 

مرا یادت هست؟؟؟ 

می خواهم دوباره از روز رفتنت عبور کنم، گذر از پس کوچه های یاد تو لذت بخش است و کوچه های بی عطر تو صفایی ندارد .

امروز من، خالی از حضور توست. رفتنت را هم دوست دارم چرا که حادثه ساز ان روز تو بودی! 

رفتی و داغی سنگین بر دلم نهادی ،داغی که هنوز پس از سالها جانم را به اتش میکشد ،خاکسترم میکند و در هوای تو بر بادم میدهد... 

هنوز ناباورانه جای خالیت را می نگرم ،سکوت میکنم ، و بغض گلوگیرم میشود و اشکهایم را بر ساحل عشقت می نشاند...  

آن روز که تو رفتی من خواب بودم و وقتی من آمدم تو خواب بودی!!! 

عادلانه نبود بابا !!! 

اما دلم در سینه پر مهرت جا ماند با شکوفه ای که قبل رفتنت بر چهره ام نشاندی!هنوز هم داغی اش را حس می کنم اما روی دلم... 

می گویند شکوفه نوید بهار است. من باور ندارم چرا که نویدش برایم زمستان ابدی بود ... 

مادر برایم گفت حدیث عشق بازی پدرانه ات را وداستان شکوفه ها را و صورت خیست را... 

کاش نخوابیده بودم ، می امدم و به پایت می افتادم و التماست می کردم ، خاک می شدم و قدم هایت را می بوسیدم و می گفتم نـــــــــــــــــــرو بابا... 

خودم را فدایت می کردم تا تو فدا نشوی. اما انگار تقدیرت را نوشته بودند و تقدیرم را...

و اکنون من ماندم با انبوهی از حسرت و کوله باری از دفترچه های دلتنگی و بی تابی های دخترانه.... 

روز وداعمان ، روز رفتنت را میگویم ، همه امدند و امدیم به بدرقه ات با همان لباس هایی که قرار بود به استقبال بهار برویم... 

بابا؟!

بهار؟! 

چه نسبتی باهم داشتند؟؟؟ 

مگر بهار همیشه سبز نیست؟پس چرا سرخی روز وداعت چشمانم را می آزرد؟ 

درخت ها هنوز خواب بودند، پیاده رو ها یخ زده بودند .و هوا سرمایش بر جان می نشست، اما من کنار تو ذوب می شدم . 

راستی بابا 

چه معطر بودی!!! می دانی از کجا فهمیدم؟؟؟ 

وقتی که تو را با ان لباس تازه و سپیدت در اغوش کشیدم و مست از عطر جانبخشت شدم برای همیشه... 

و صدای شکستنم در گوش همه پیچید و بهت زده مرا از تو جدا کردند. 

آن لحظه  فصل بی تو بودن در پس دیوارهای دلتنگی روییدن گرفت... 

و اکنون فصل شانزدهم فرا رسیده است... 

من شانزده ساله ام...  

شانزده.... 

 

 

روزملکوتی شدن بابای خوبم 

۴ اسفند ۷۳





powered by blogsky.com