X
تبلیغات
نماشا
رایتل

شقایق زخمی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 01:13 ب.ظ

قاصدک آمدنت را خبر آورد. نسیم عطر جان فزایت را در کوچه پیچاند. 

و من مشتاقانه بال گشودم  تا دلتنگی ها و بی تابی های گاه و بی گاهم را که مکانی برای گستردنشان در این دیار غریب نیافته بودم کنار تو پهن کنم ... مائده ای از درد ... 

آخر سرای یار اندکی دور است و مجال دیدار شاید زود نیاید . 

و در زمان های بی قراری تنها روحم مسافر آن سراست و ارمغانش بی قرارتر شدن این جسم است. و تصویری بی صدا که باید مرهم این زخم شود... 

اما اکنون که آمده ای و اینجا را متبرک ساخته ای و خاک را ابرو داده ای ،زمین نیز لبریز از عشق به توست  و آسمان سایه بان خستگی هایت، و دستان زائرانت غبار روب سرایت... 

با آمدنت لبریز از شوق شدم... 

دیگر این کجاوه ، کجاوه ی تنهایی نیست . می آیم و به آن ستون چوبی که حالا همسایه ات شده است تکیه میزنم و نگاهم را خیره می کنم به مزاری که نامت این گونه روی آن حک شده  

"گـــــــــــــمنام" 

و لحظه ای بعد نگاهم مبدل به بغض می شود و رنگ گریه به خود می گیرد . و این بغض را با بال گریه روانه ی آسمان میکنم . شاید بر شانه ی پدر بنشیند و با دست نوازش او تسلی یابد. 

بس است دیگر هر چه سکوت ترجمان این زخم شد.  

با ترنم آب دعا پاک می شوم و رکعتان عشق اقامه می کنم... 

و زیر لب زمزمه می کنم آرام بخواب  

اکنون غربت زهرا گونه ات به پایان رسیده است  

اگر نام نداری ، نشان داری  

باغبان داری ای شقایق زخمی... 

 

به راستی کدام مسافر است که از تو بگذرد و شیفته ی خاک گلبویت نشود؟! 

 

_____________________________________________________ 

 

گمنام نوشت: 

 

چند صباحی است که جان هایمان میزبان آشنایی غریب شده ... 

گمنامی از جنس پاکی  

از جنس آسمان  

و ساحل امنی برای آرامش دل طوفانی ام...  

.... 

 نقشی از نگار دلربایش بر این صفحه می گذارم ... 

 

 





powered by blogsky.com