X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بابا!روزت مبارک...  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 03:18 ق.ظ

واژه واژه را کنار هم میچینم، اما واژه ها هم کم آورده اند . باید جمله ها رسول باشند اما نمی دانم چرا جمله ها سکوت کرده اند ؟! صفحه ام سیاه شد از جمله های ساکت پر واژه ، دفترم سنگین شد از صفحه های سیاه...! 

مادر! 

نمی توانم بنگارمت! 

همه چیز برای نگاشتنت کم آورده است، جز دل! باید دلم را قلم کنم ، مسافر چشمانم را مرکب، و بر جان بنگارمت. 

باز این واژه ها ابر ابهام شده اند و باران تردید را روانه ام ساخته اند و من میان این تردید سردرگمم! 

میان دستان پر از حرارت وعشق تو و آن سنگ سرد و خاموش ... 

من چگونه جمع کنم بین این دو روایت را؟؟؟ 

مادر ! بیا با هم مسافر روزی شویم که هدیه مان را به دستان پر از سخاوتش بخشیدیم. 

می خواهم دوباره صدایش کنم، و با همان دستان پر از صداقت کودکی بگویم 

« بابا! روزت مبارک...» 

و بسوزم از عشق پدرانه اش. و رها شوم از هجوم غربت این سنگ خاموش! 

می گویند امروز روز اوست! روز پدر! 

پدر! 

تو در کدامین سوی امروز ایستاده ای ؟؟؟ مگر نرفته ای؟؟؟ پس چرا هجوم نام امروز دارد مرا می کشد؟؟؟ پس چرا گل های آن گل فروشی مرا می خوانند؟؟؟ می خواهند دسته شوند در دستان من و آرام بگیرند روی مزارت... در آن غربت غریبانه ات... 

گل ها را می آورم ، شمع را هم بخاطر می سپارم تا این سکوت یخی مرا نشکند! 

تو چه می کنی؟ چگونه پاسخ می گویی تمنای دلم را؟ 

من تا کی باید در انتظار لحظه ای نگاه تو بشکنم؟ نگاهت را هم دریغ می کنی؟ 

مگر نگفته اند که اهل بهشت بخشنده اند؟ پس چرا نگاهت را به من نمی بخشی تا نور چشمان کم سوی غبار گرفته ی زمانه باشد؟ 

پدر! 

می دانی این قلم را چه می راند؟ درد! دردی که هر سال ، امروز، سنگین تر می شود ! 

من شاید یکسال به تو نزدیک تر شوم اما این درد چنان بر پشتم سنگینی می کند که اگر روزی نزدت بیایم شاید تو دیگر نام و نشانم را ندانی! مرا از یاد برده ای ....بابا... 

مادر! 

نمی دانم تو را چه بخوانم ؟ پدر یا مادر!!! 

می خواهم با دستان تو زائر او شوم. می خواهم دستان تو شاهد شکایتم باشند... 

من خسته از انتظار نگاهش! و او چه بی تفاوت از کنارم عبور می کند! بی آنکه صدای قدم هایش را بشنوم. بی آنکه مرا بخواند...،می رود. نمی دانم آیا دلش با سنگ هم خانه شده؟؟؟ 

دستانت را بیاور مادر تا به او نشان دهم .هر چین و چروک از دست های تو شهادت نامه ی درد می خواند ! بیا تا موهای سپیدت را هدیه اش کنم! شاید نظری کند...شاید پدری کند... 

 پدر!

کدام سوی امروز اقامه ی سکوت کرده ای و نگاهت را روانه ی کدام آستان ساخته ای؟ 

چرا پاسخ نمی گویی درد دلم را، همان دردی که زبانه می کشد ،و  از میان بغض های به گلو نشسته ام عبور می کند و طنینش بر جان عالم می نشیند؟ 

اکنون نام تو درد است برای من.... 

بیا بنگر این گلهای آرمیده به روی مزارت را، چه دلبری می کنند! 

و چگونه در آستان تو به خاک غلطیده اند...مانند من که سر بر خاک ساییده ام و زندگانیم را آورده ام تا یوسف نگاهت را بخرم... 

برایت یاس آورده ام ، همان گل آرزوهایت.... 

همان که با اقتدا به نامش «من» را از «یاسمن» وجودت گرفتی و یاس شدی و کبود...  

در آن هجوم آتش و خون ... 

 و سوختی... 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

شکوه نوشت: 

نمی دانم اگر این قلم را رها کنم تا کجا تاب نوشتن دارد؟! 

 اما این دل دگر تاب ندارد...  

  

                         بابا!

                   روزت  مبارک ... 

 





powered by blogsky.com