X
تبلیغات
نماشا
رایتل

هجرت خونین  چاپ

تاریخ : جمعه 13 خرداد‌ماه سال 1390 در ساعت 05:05 ب.ظ

زودتر از همیشه از خانه میزنی بیرون ، می خواهی کارهایت جلو بیفتد ، خریدت را انجام بدهی و به کلاست برسی.
شاید نمی دانی یا فراموش کرده ای مغازه ای که تو با آن کار داری سوپری یا کله پزی نیست که اول صبح باز باشد!!!
به درب بسته می خوری! کمی منتظر می مانی تا شاید باز شود، اما نه انگار فایده ندارد . از فروشنده ی کناری سوال می کنی و او می گوید "یک ساعت دیگر"! و تو تمام این یک ساعت را آنجا می ایستی و از مغازه دار خبری نمی شود . انگار قرار است همه ی اتفاقات همین امروز برای او بیفتد!
خستگی بر تو عارض شده ، گوشیت را بیرون می آوری ، یک سری به نت می زنی . خبرهای امروز را مرور می کنی . صفحه ی وبلاگت را باز می کنی و کامنتهای منتظر تایید را نظاره! بعضی ششان جز ورژن های آزار دهنده نیست...تیک تایید را میزنی و از هجوم نگاهشان خلاصی می یابی.
دفترت را باز می کنی ،دستت را تکیه اش ، و قلم را به بازی می گیری ،شاید هم قلم تو را به بازی می گیرد!!!
می خواهی بنویسی از دردی که دیشب بدجور روی دلت مانده  و حتی نگذاشته دو لقمه ای صبحانه بخوری!اما انگار گرسنگی چنگ بر معده ات انداخته و آرامش اول صبحت رت به غوغای درون مبدل ساخته. ترجیح می دهی یک خیابان آن طرف تر بروی و خوراکی مورد علاقه ات را نوش جان کنی!
کیف پر از کتاب و وسایلت را دنبالت می کشانی . وقتی به آن مغازه می رسی فروشنده می گوید:"ده دقیقه ی دیگر"!!!
قهقهه ای درون دلت می نشیند... امروز روز توست!!!
افکار، درون ذهنت آشوبی به پا کرده اند ،می خواهند از مرکب قلم جاری شوند!
دور و برت را نگاه می کنی. خیابان شلوغ شده،بیشتر از یک ساعت هم گذشته اما هنوز آن فروشنده نیامده.
نه پای رفتن داری و نه جای ماندن ...
پرستیژت خنده دار شده! یک خانم چادر به سر با دفتر و قلم به دست در گوشه ی پیاده رو ایستاده و تراوشات ذهن مواجش را به خورد این کاغذ بیچاره می دهد.
اطلاعیه ی سرخی نظرت را جلب می کند،جلوتر می روی تا کلماتش را به دقت هجی کنی. کلمه ی شهـیـــــــــــــــــد تمام تو را جذب می کند ... خرد می شوی درونش!!!
این واژه از آن واژه هایی است که با تو دلبری می کند.
آنچنان نگاهت را می گیرد که انگار فقط همین یک کلمه روی آن کاغذ نوشته شده!
" یادبود مجاهد جبهه ی تعلیم و تبلیغ...طــلبـــــــــــه ی شهیــــــد ....."
سفر می کنی به شانزده سال پیش...
و آنم کاغذ نوشت ســــــرخ با نام پـــــدر که بین آن همه سرخی نورانیتی خاص داشت .
و در اندکی از زمان همه ی حادثه ها از جلوی چشمانت عبور می کند...
زمانو مکان را فراموش می کنی...
و گذشته را مرور...
مرور...

 

شهید محمد �سن ابراهیمی   

 

 

 ___________________________________________________________

 اینجا ضریح مطهر  امامزاده سلطان احمد

جد امام خامنه ای که با هفت واسطه به امام سجاد علیه السلام میرسد


اینجا دلتنگی هایمان را به رودخانه ی غم سپردیم...

من و صبـــــــــرا

 

امامزاده سلطان احمد 

 

____________________________________________________________

یاد نوشت:


از غم دوست در این میکده فریاد کشم   دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم


سـالها می گذرد حــــــادثه ها می ایـد   انتظار فرج از نیمه ی خـــــــــــــــــرداد کشم


اماما!

با رفتنت رود خانه ی غم بر دلهایمان جاری شد و هرسال تکرار می شود این مکرر دردناک...

اما

نور دیده هایمان خاموش نشد و راه را گم نکردیم ....

ما سید علی را داریم...





powered by blogsky.com