X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بهانه...  چاپ

تاریخ : شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 11:04 ب.ظ

 ... 

نمی دانم در چه حالی و چگونه روزگار میگذرانی...

دیدن تو کار چشم نیست...

فاصله ها دیوارهای نا مرئیند که بین من و تو را سد کرده اند ...

آن روز گفتی فاصله پل صراط است؟؟؟

راستش منظورت را نفهمیدم!!!

شاید نمیخواستم حرفت را نصفه بگذاری میخواستم انچه در دل داری بگویی،

شاید هم ان لحظه فکر کردم معنایش را فهمیده ام،

...و شاید برق چشمانت خیره ام کرده و مرا از تفکر واداشته بود!!!

...

دیدن تو کار چشم نیست ، کار دل است .

با دلم حست میکنم... 

در کنارم ، 

و صدای نفس هایت را میشنوم، حرف هایت در گوش جانم زمزمه میشود

انگاه که گفتی تو منتهای عشقی... 

و میدانم حالت را ...

زیرا که دلم، بسته ی دلت شده است،  دلبسته ات شده ام ...

میدانی دلبسته یعنی چه ؟ 

یعنی من،

یعنی تو...

و من مانده ام که بین عشق و دلبستگی مرزی است یا...؟؟؟

نمیدانی چقدر برایم لذت بخش است از تو نوشتن،

و در اندیشه ی تو بودن ... و همراه شدن با خیال تو تا انسوی مدهوشی...

 

یادت هست گفتی حلالت کنم؟!

و من با صراحت گفتم نه ؟!

می دانی چرا؟؟؟

میترسم از اینکه تو به خواسته ات برسی و بروی ...

میخواهم تا همیشه باشی، 

تا همیشه پلی باشد برای رسیدن به نگاهت ...

هراسم از روزیست که من باشم و تو...

باید بهانه ای باشد!

مثل کودکان که بهانه میگیرند و به خواسته شان میرسند...!

من هم میخواهم بهانه ی تو را بگیرم تا گرمای حضورت را حس کنم، تا صدای خنده ها یت را بشنوم و اشک هایت را ببینم...

گرچه سخت بود دیدن اشک هایت و بغض شکسته ات ...

 

اما بدون بهانه نمیتوانم بود... 

هر چند بهانه ام کودکانه باشد...

 





powered by blogsky.com