X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سیدطه،عارفی از آسمان  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1390 در ساعت 11:10 ب.ظ

                                                           

 

آفتاب شهرمان غروب کرد ، پدری مهربان را از کف دادیم ... 

چقدر فراقت سخت است ... 

هنوز هم وقتی شب های قدر می آید صدای «العفو،العفوت...»در جانم زمزمه می شود.  

به اشتیاق شنیدنش بی اختیار خودم را می رسانم به مصلایت ، همان مسجدی که شاهد و ناظر حضور پاکت بود ... و از رازهای نگفته ات با خبر .

قدر آنجا صفای دیگری دارد چرا که عجین است با قنوت های خیس تو ...عطرت فضای مسجد را پر می کند  وقتی دوباره روی پرده ای بی جان زنده می شوی و باز العفو می گویی و  ستون های مسجد را ارام می کنی آخر انها بودند که تو را فهمیدند ... و مناجات های تو را شنیدند ... و نگریستند قطرات جاری از چشمانت را و استوار ماندند ... اما حالا فراق تو انها را هم پیر کرده ... هر روز صدای شکسته شدنشان نمایان تر می شود ... انگار زیستن بعد تو را نمی خواهند ... عارفانه هایت را طلب می کنند و با سکوتشان تو را می خوانند... 

مشامم پر می شود از عطر حضورت ... حست می کنم، می دانم رهایمان نکرده ای .می آیی و باز در مصلایت می ایستی و آن دعاهای دم صبح قدر را به زمزمه می نشینی و استجابتش را برایمان اشک می ریزی. چگونه می شود بدون یاد تو از رمضان عبور کرد؟ صدای لرزان از خوف تو مرا به خود می آورد... وای که چقدر دلم هوای آن قامت بلند و کمی خمیده ات را کرده ...  

همیشه می آمدم و جلوی درب مسجد می ایستادم و نظاره ات را به انتظار می ماندم و تو با نگاهی پدرانه دلم را تسلی می دادی... 

هر کدام از مردم این شهر ، گونه ای به یادت می آورند و چقدر زیبا در یاد من نشسته ای... 

از تو زیاد شنیده ام و دیده ام...سادگی ات...پاکدامنی ات...شرمت در مقابل شهدا...و... 

جانت بود و حوزه ی علمیه ی شهرمان که به نام صاحبمان نامش داده بودی و جانت بود و طلبه هایش ، همان سربازان ولی عصر که آنها را فرزندانت می خواندی... 

هرگز از یاد نمی برم شبی را که آمده بودی یکی از همین فرزندانت را سرو سامان دهی. دست پدری بر سرمان کشیدی و جاری کردی خطبه ای را که سنت جدت بود و پیوند دهنده ی ما کلام عارفانه و شیوای تو بود.چقدر لذت بخش بود وقتی مهریه ام را تو تعیین کردی و گفتی و دیگر کسی هیچ نگفت. عمر مبارک نبی را و عدد اهل بیتش را مهرم کردی و من به وجد آمدم از این انتخابت و اقتدا کردم به نامشان و سنتشان. کلامت هدایت زندگانیم شد. 

لبخندت را هیچ گاه از یاد نمی برم در آن لحظه های آسمانی...

و دستان پر مهرت را که نوازشگرم شد آن روز که آمدی و پای تابوت پدرم ، ایستادی و اقامه ی عشق کردی.کودکی بودم اما سوز نهفته در صدایت را از جان حس می کردم . جگر سوز بود . می دانم آرزوی شهادت در دفتر آرمان های الهی ات رتبه ی اول را داشت و غبطه به مقام شهدا ثبت بود در خلق محمدی ات... 

بالای سر تابوت پدر نشسته بودم که نوازش  دستان پر مهرت بر سرم نشست. نگاهت کردم و تو زیر لب ذکری گفتی...آن روز معنای بر هم خوردن لب هایت را ندانستم  اما اکنون که سختی فراقش بر جانم منزل کرده است ، به وضوح دانسته ام که  برایم دعای صبر خواندی... 

و امروز دیگر تو نیستی و من هرگاه به مسجد می آیم دلم می گیرد و جای خالیت روی قلبم سنگینی می کند . 

اکنون دیگر شایسته ی درک حضورت نیستم . در قاب دلم جا گرفته ای و نصب شده ای بر دیوار اتاقم. 

آتش هجران تو در سینه ام خاموش نمی شود آن هنگام که می شنوم کودکی دیگر را به یاد تو  

« طه » نامیده اند...

مگر مرید چه میکند؟ جز  رسیدن به مرادش . می خواهد لحظه لحظه ی زیستنش ، ظاهر و باطنش سخن از مراد باشد! 

مرادم ! 

سال های نبودنت از انگشتان یک دست تجاوز کرده ، هفتمین عروجت رسیده است! 

من هفتمین انگشتم را می نگرم  

بازش می کنم و می گذارم روی مزارت، همان سنگ ساده ای که نام نیکویت بر آن نقش بسته است.  

چند ضربه روی سنگ... و زمزمه های زیر لبم...و عطر گلاب...  

و نگاه تو سوار بر بال ملائک...

 اینجا خیس شده... 

از گلاب... 

از اشک...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

  یاد نوشت؛ 

 

در ایام سوگواری صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا(سلام اله علیها)
هفتمین سالگرد عروج ملکوتی عالم وارسته حضرت آیت الله سید طه مقدسی(قدس سره)
را گرامی می داریم 

  

بخشی از زندگی نامه ی ایشان.

 

یادش ،حضورش سادگی بود وعشق   ومرامش مردانگی بود و مهر ، .تا بود بودیم   وبا رفتنش رفتیم ... 

  

دعایمان کن، پدر بی فرزند...

 

و تشکر ویژه از برادر محجوب بابت عکس....





powered by blogsky.com