X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عهد  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 28 دی‌ماه سال 1390 در ساعت 07:26 ب.ظ

سرت که خلوت می شود ٬فرصت که به برنامه های روزانه ات اضافه میشود٬ دلت می خواهد زمین و زمان را زیر و رو کنی٬ یک کار خاص انجام دهی! انگار که از زندان رها شده باشی! 

یک فرجه بین امتحانات و ترم جدید یعنی یک نفس راحت !

شاید اینقدر خسته ای که دلت می خواهد همه ی شب ها را بیدار بمانی و روزها را بخوابی وتلافی کنی کتاب بدست گرفتن های ایام امتحانات را و بیشتر کنار خانواده ات باشی. دلت هوای یک مسافرت می کند ! کجا؟ کنار ساحل؟ غروب کویر؟ نمی دانم تو باید به خودت رجوع کنی ! 

اما بی اختیار چیزی تو را سمت خودش می کشاند و تو دستت را چون طفلی مطیع در دست او می گذاری و روانه می شوی. وقتی خودت را می یابی میبینی که نشسته ای کنار کسی ! در نگاه اول حس می کنی هیچ شباهتی به او نداری . خوب که دقیق می شوی می یابی که بی شباهت هم نیستید. هرچند کوچک و ناچیز و شاید هم شباهتی در خور اهمیت! 

مرور می کنی در گذشته وحال و زمان و مکان تا بیابی آنچه تو را به او نزدیک می کند. و به عبارت درس ادبیات وجه شباهت مشبه و مشبه به را! 

عددش محدود است.با اندک تآمل به دست می آوری مجهولت را و می یابی همان وجه شبه را!

«انسان بودن»! 

او انسان بود و تو  هم.اما تو فقط در انسان بودن با او مشترکی. در حیوان ناطق بودن! 

اما در چگونه انسان بودن چه؟؟؟ 

و برای پاسخ به این سوال تفاوت هاست که خودشان را نشان می دهند !دنبال عدد می گردی٬ به دست نمی ایددرست عکس شباهت.آنقدر زیاد است که روی شانه هایت سنگینی اش را احساس می کنی و سرت به زیر می افتد. صدای حسرت درونت را پرمی کند و جامه ی اندوه برتن لحظه ات می نشیند وقتی کلامش در گوش جانت طنین می اندازدو حسرت درونت عمیق تر می شود. همان جا میان دو لبت چیزی زمزمه می شود...ع...ه...د...! 

می خواهی عهد ببندی و به قول باباها قول بدهی! 

دستت از شدت سرما بی حس شده و تورا به خودت می اورد... 

و تازه خودت را می یابی و چیزی را که تو را تا اینجا کشانده ناخود اگاه و بی اختیار. 

امده ای به گلستانی که گلهایش همیشه زنده اند حتی در سردترین روز زمستان! 

اینجا چقدر هوا خوب است . پر از ارامش. 

نشسته ای کنار کسی...مزار شهیدی....که زینت دین است معنای نامش... 

اقا مهدی تو را کشانده اینجا٬ دستت را گرفته و تو با او امدی...و یک راست نشانده ات کنار خودش... 

تکیه زده ای به ستون کنار مزارش و خیره شده ای به او و داری به حرف هایش گوش می دهی... 

و عهدت را تکرار می کنی ... 

و قول می دهی به خودت  

به او  

به بابا... 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دلتنگ نوشت: 

بی تاب حرم اقا شدم٬ 

چند صباحی بیش نیست کوله بار سفر باز کرده ایم٬ 

اما چه کنم که انجا به سان بهشت است و هبوط از بهشت ناخوشایند طبع ادمی... 

اقا دلتنگم  

امضا کن  

زیر واژه های دلتنگیم را... 





powered by blogsky.com