X
تبلیغات
نماشا
رایتل

غبار بی دردی...  چاپ

تاریخ : دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 06:46 ق.ظ

ای رفته تا فراسوی افق ازین دیار 

بازگرد 

من به نقطه ی پایان رسیده ام....

 

 ای رفته تا فراسوی افق ازین دیار ... باز گرد من به نقطه ی پایان رسیده ام...

 

 

 ...

قدری هم به ما دل خوش نشان بده،خوش انصاف! 

ذره ای هم به فکر خاک باش. می دانم که در افلاک منزل داری ،اما به رسم میهمانی هم که شده از محله ی ما عبور کن. 

می گویند هستی،زنده ای! اما...؟! 

اما می دانی چه شده؟! چشم دلمان کور شده ،پرده ی گوشهایمان پاره شده ،آوای اسمانی خدا را هم نمیشنویم،و فقط از زاویه ی زنگار گرفته می نگریم. اشکمان را هم باید از صافی بگذرانیم! 

غبار بی دردی بر اینه ی دل هایمان نشسته و درد خودش را لابلای این غبار گم کرده است. ما دیگر اهالی با صداقت محله ی پاکی نیستیم.در لاک خودپرستی فرو رفته ایم،گردن بند بندگی را گم کرده ایم و خنجر با گلوگاه هوسمان غریبه  شده. تواضع را عمود یاد گرفته ایم و انحنایش را به فراموشی سپرده ایم. 

اکنون پنجره های حجاب کم نور ، و چادر معنویت از سرمان برداشته شده. 

با لالایی غفلت خفته ایم و عطر نسترن های بیداری به مشاممان نمیرسد! دیر زمانیست که اسمان خیالمان را با رنگین کمان عبودیت اذین نبسته ایم. 

در خلسه ای خلوت و تاریک به دور خود تنیده ایم... 

ما از شما فاصله گرفتیم ، فاصله ای به بی منتهایی جاده ی معنویت،که فقط می شود با دل های افتابگردانی و با نگاه هایی که دریای اسمان ابی در ان تلاطم دارد از ان گذشت و سر بر دامن ملائکه گذارد. 

زلزله ی معصیت با شدت نهایت یک زخم عمیق ترکی بزرگ به کاسه ی دل هایمان بخشیده است... 

راه را گم کرده ایم، هر چه می گردیم از جاده ی معنویت دورتر می شویم... 

بابا جان! 

کوچه های تنگ زمین بوی غربت می دهند... 

خسته شدم... 

هوای وسعت اسمان را دارم...  

اسمان...

 





powered by blogsky.com