X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سوری که ناسور می شود!!!  چاپ

تاریخ : یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 01:26 ق.ظ

فریادم را در لا به لای سکوتم بخوانید. رقصم را دست در دست سرنوشت با سازتان ببینید.دهانم را مهر کرده ام تا هر چه دلتان می خواهد بگویید.همه جا سکوت نشانه ی رضایت نیست.در پس این خاموشی شعله ای نهفته ام ...و حالا این شعله ها فوران کرده اند و دست برده اند بر شکوه نامه! 

 چهار شنبه یا چارشنبه ،تفاوتی ندارد چه بخوانیدم.من هم یک ورق از دفتر سبز ازلیم، ورقی متفاوت! از ان جهت که مرا نحس می دانید و چه کارها که برای رفع نحسیم نمی کنید! 

 عده ای از شما تفکر را بوسیده اید و در گوشه ای از انباری ذهنتان، در صندوقچه ی اسرار، چند قفله اش کرده اید،تا دست نخورده به رسم امانت به صاحبش باز گردانید. به راستی که چه امانتداران قابلی هستید! 

 برای خجستگیم چه سازها که نمی نوازید! چادر گل گلیم را به شعله های اتش می سپارید و خانه ام را به خاکستر مبدل می کنید و با خاکروبه های بی احساسی،مرا به رودخانه ی غم ها هدیه می دهید. 

 مرا شوم می خوانید و خود شادی می کنید.سرخی شادیتان را با بوته افروزی سرخ تر می کنید.برای بدرقه ام کوچه ها را اب پاشی میکنید . اجیل خیرات می کنید و آش " ابو دردا" حواله ی هم...! 

 از حادثه ها می پرید و آواز "زردی من از تو       سرخی تو از من" سر می دهید.جانتان را سکه می کنید و به پای حادثه ها می ریزید. و "سورتان را نا سور می کنید". نوروزی که کهنه می شود و کهنه ای که نو! جشنی که ارمغان بهارتان بود ،داغستان ضجه می شود. 

 نمی دانم به بازی آتش می روید یا آتش به بازیتان می گیرد؟! 

 دگرگونی زمانه دلم را سوق می دهد به یاد جان هایی که سکه شدند و خرج معامله ی آتش و خون.سورشان شد بهشت. "سوری که ناسور نشد"... آتشی به دامن کشیدند از جنس شعله های خون و خاکستر استخوان! خاکستری که دیگر نحس نبود تا میهمان خاکروبه های نا مهربانی شود، مقدس بود! و شد مسافر بال ملائک، خاکی برای تیمم بهشتیان... 

 آنها آتش را به بازی گرفتند و آتش شما را !!! 

 دلم برایتان شور می زند! اخر یکی نیست بگوید چرا؟!  

می گویید سنت است ، باشد سنتتان را می پذیرم، بی آنکه فلسفه اش را بخواهم! و اصلا بودن یا نبودن اشتباهش را به هیجانش می بخشم! من که با شادی شما مخالف نیستم. از همین حالا در پنجمین روز هفته نشسته ام به انتظار تقدیر! صدای ترق و تروق ،آسایش شب ها و ستارگانش را ربوده است! کمی آرام تر ،کودکانم خوابیده اند! 

 فقط می ترسم در وسط آن همه هیاهو علمی جلبکین بیرون بیاید و فال گوش شادیتان بایستد! تا نیامده ذغال کدورت را در کوزه ی کینه بریزید و از پشت بام بدنامی به نا کجا اباد خیال بیاندازید.... 

 تا سوری دیگر....





powered by blogsky.com