X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

اعوذ بک یا فاطمه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 در ساعت 04:07 ب.ظ

 ایستادم به سر پنجه ی پا اما حیف، 

 

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد...

 

 

 

 

کاغذی سفید با قلمی مهیا ، می خواهم بنویسم از خورشیدی که بی هیچ بهانه ای نور افشانی می کند جسم های تاریکمان را. از او که لیله القدر نامش داده اند ، از لیس کمثله شئ... 

قلم نیز به قوت نام او می ایستد ، مثل پاهای علی که همین روزها راه اندک مسجد تا خانه را چند بار از سر می گیرد. 

برش که می داری تا بنویسی حست را می فهمد اگر غیر او را قصد کرده باشی همراهیت نمی کند. من اما درد قلم را می دانم ! می خواهد اشک هایش را به پای صورتی بریزد که حالا دیگر رنگ یاس های کبود به خود گرفته. 

حرفی نیست همدم تنهایی هایم ، هر چه تو بگویی ! 

این من و دستان سبکبالم ، ببر انها را تا نهایت احساست . اکنون دست های من اسیر حس بی بدیل توست! 

سخت ازفاطمه نوشتن ، آینه شدن... 

 

چقدر لذت بخش است گام برداشتن در خیابان ها و کوچه ها در این ایام که شهرمان به نام فاطمه حرزبندی شده است. 

چه عجین شده است این لباس مشکی با دلم ، همان که بوی غربت می دهد . اخر از بقیع امده ! شهر فاطمه! 

شاید این همراهی و این سیاه پوشی اندکی تسکین دهد آسمان بارانی چشمان کودکانت را. پیراهن مشکی تداعی ان لباس های عربی کودکانه ایست که با شب یکی شده بود با آستین هایی خیس... 

می گویند صبح باید به جست و جوی شبنم رفت اما نمی دانم چرا شبنم چشمانشان صبح و شام نمی شناسد؟! 

مادر! 

می خواهم بانوی درد نامت دهم! 

روزهای جمادی چقدر متفاوت است با روزهای دیگر، شبیه محرم ... 

گوشه های کتابم پر شده از دو بیتی های فاطمیه و چروک... 

و باز استاد امد و از فاطمیه گفت و ابتدای درسمان حدیث دردهای علی شد... 

 

شمعدانی های باغچه دوباره دلشوره دارند! مگر چه شنیده اند که این گونه سر بر دامن عزا فرو برده اند و دل بر وادی اندوه داده اند؟! 

آخرین نگاه هایت را نگران علی می کنی ، اخرین گلواژه های مهر مادری ات را نثار حسنین  و اخرین دستان نوازشت را لابلای موهای زینبین... 

شمعدانی ها می دانند تلخ ترین حادثه ی زمان را ، اقامت دو روزه ات را...سوم جمادی را... 

انها شنیده اند اخرین کلام فاطمی را ، وصیتت را ، به اسماء ، به علی... 

زمین ، شاهد رنج های تو چه خشنود است ! دست هایش قرار است چه قدر خوب تو را در اغوش بگیرند . چونان ریشه های درختی کهنسال! 

و بغض اسمان چه راحت به حرمت مظلومیت تو می شکند.

تو از کدام قبیله ای ؟! که برگ در هوای تو می روید . پس از تو جهان میل روییدن ندارد اما چه کند که حیات را گریزی نیست! ماندن و در سوگ تو نشستن تا ابد. 

و مرگ بی صدا جذبه ی نگاهت می شود... 

مادر ! 

برخیز کودکانت را بنگر که بی قراریشان عرش را به لرزه دراورده . ببین چگونه دستانت را به التماس اشک می ریزند. 

برخیز که اسمان برای وسعت بال هایت اغوش باز کرده... 

می خواستم اینه ای شوم برای تو که از جنس بارانی اما اینه شدن اینقدر ها هم کار اسانی نیست... من که پر از غبارم !!! 

محال است... 

مادر! 

من قبرت را نمیدانم اما قدرت را هم نمی دانم... 

خواستم بگویم دست هایت را بالا بیاور و برای این فرزند نا خلف دعا کن، می دانم دست هایت بالا نمی اید...من به بیرق چادر خاکیت پناهنده شدم... راهم می دهی مادر؟؟؟ 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

التماس نوشت: 

ای دبیر روزگار بیا به این مدیر هستی بگو این امتحان ها را بر ما اسان بگیر.  

ما در امتحان مانده ایم ای کسی که امتحانت را پس داده ای. 

ما از امتحان های در پیش رو می ترسیم....





powered by blogsky.com