X
تبلیغات
نماشا
رایتل

غروب پنجشنبه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 23 دی‌ماه سال 1389 در ساعت 05:49 ب.ظ

 ...

غروب پنج شنبه که می اید غم قریب و مأنوسی روی دلم سنگینی میکند،
دوباره پنج شنبه...ودوباره صدای گامهای خاطره،
خاطره ی پنج شنبه....و روزهای با تو بودن و....
در اندیشه های دور ذهنم غوغایی میشود، نمیدانم به کدام سوی خیالم بروم؟
در هر سو چیزی خودنمایی می کند
یک سو لبخندهایت و...سوی دیگر صدای دلنشینت که مرا میخواند...
گیج میشوم و به آن ایام خوش حضور میروم.
پنج شنبه که میشد از مدرسه تا خانه را میدویدم ومنتظروعده ای دیگر بودم،
چقدر خاطره انگیز بود وقتی با شور و اشتیاق خود را در دامن پر مهرت می انداختم و تو با آغوش گرمت پذیرایم میشدی
وتو وعده ی خود را عملی میکردی... 

باهم بودن را..باهم خندیدن را...
من به همان اندک هم راضی بودم که با وجود مشغله ی فراوانت عشقت را از من دریغ نمیکردی.
اما چگونه شد که آن اندک را نیز از من ستاندند؟؟؟
من که قانع بودم..بابا !!!
وحالا
غروب پنج شنبه که میشود
بوی تو می آید بوی وعده ی با هم بودن، باهم خندیدن...
دریغا که دیگر آغوشی نیست که وجود سرد و یخ زده ام را حرارتی بخشد،
دیگر تو نیستی بابا...
و من تنها بیاد تو زنده ام... .
سردم شده،نسیم سرد پاییزی صورتم را با سیلی بی مهری نوازش میدهد وجای پای اشک را روی گونه هایم ابدی میسازد.
چشم که باز میکنم خود را در کنار مزار با صفای تو میابم،
به نظاره ی تصویرت مینشینم که نقطه ی دوری را دنبال میکند . 

دستی بر رویش میکشم و میبوسمش،غبار از آن میگیرم وتبرکاً روی صورتم میکشم 

براستی بابای خوبم در ان دور دست بدنبال چه هستی؟؟؟

خورشید کم کم بساط طلایی اش را بر میچیند.
دیدار ما به آخر رسیده باباجان وشنیده ام که تو و دوستانت مسافر کربلایید،
لحظه ای دوباره چشمانم را میبندم ودستانم را در دستانت حس میکنم و زیر لب دعایی میکنم؛
دلم میخواهد
         همین جا 

             جان بدهم
                  در کنار تو
و دست در دستانت مسافر کربلا شوم...





powered by blogsky.com