X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یه دعای قشنگ«از شکیبا»  چاپ

تاریخ : شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 07:20 ق.ظ

آنکه مرا راحت جان بود پدر بود....

نگاهت تا آبی ترین افق دور دست جاری بود ..
و دستهایت پر از نیایش وعشق
وقتی در قنوت رازهای نگفته ات می خواندی:
ربنا اننا افرق علینا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا .....
و چه زیبا بود جاری اشکهایت وقتی از عاشقانه هایت  با سکوت دل پر فریادت حرف می زدی .
از خاطرات کوچه به کوچه سنگرهای عشق...و از خاکریزه های دوکوهه و دهلران وهویزه ....
...
خاطراتی که با اشک بر لوح دلت نوشته بودی ...
باز می گشتی وبه دستهای خالیت نگاه می کردی ..در تشییع پیکر عزیزانت در سکوتی پر فریاد می سوختی واشکهایت تنها زمزمه دلتنگی تو از برگشت دوباره ات به فضای دود وغبار وازدحام زمینی بود که می گفتی هر چیزی لیاقت می خواهد  ....
خدایا من .....
یادم هست وقتی دستهای کوچک سارا را در دست می گرفتی وبا اشتیاقی پدرانه وعاشقانه به قشنگی حجاب کودکانه اش (.اون چادر مشکی کوچک ومغنعه سفیدی که زیبایی اش را صد چندان می کرد) ودر کنارت به نماز می ایستاد نگاه می کردی  می گفتی ... برایم دعا کن....یه دعای قشنگ...
وشاید دعای دختری از جنس مهتاب بود که امروز بیصبرانه می گوید برایم از بابا بگویید و زبان  ما الکن ...
.... وای کاش می دانست که آن دعای قشنگ شهادت مردی را رقم زد که حضورش درس بود ومرامش مردانگی وعشق....
(کاش سارا می دانست که پدر از اوان کودکی زنجیره ای از درد وحرمان وجدایی بود وقتی آخرین نفس های الهه زندگیش به او فهماند که دیگر دست مهربان ونوازشگری نخواهد بود ودیگر..... وتنها پدر بود وکودکی  که معنی آوارگی  در عشق را خوب می فهمید ....... .پدری که باید مادر هم میشد ...و.........) 

ام ابیهای کوچک  پدر، سارا جان :
در این لحظه بغض واشک ....
ومن در نوشتن وانتخاب واژه ها بی اختیارم  اگر بد می نویسم....
امروز تو همانی هستی که پدر آرزو می کرد.
امروز حجاب قشنگ تو در کنا مردی با فضیلت با همان زندگی ساده وپر از معنویت وعشق همانی ست که در دورنمای فکر پدر بود وشاید اگر بود نام پاره تنت  را همان "فاطمه زهرا "می گذاشت ...تو سارا ...همانی شدی که بابا می خواست ...که امروز پرچم خونین او وبراداران شهیدش را بر دوش بگیری وبا قلم عشق رشادتهای دلیر مردان سالها حماسه وعشق را برای بیداری من ومن هایی مثل من فریاد کنی .........
تو امروز فریادگر شهیدی هستی که اگرچه سالها از همرزمان آسمانیش عقب ماند  ولی عاقبت آسمانی ترین  شهد شهادت را عاشقانه سر کشید .....
تو –سحر –وسجاد امروز بزرگترین رسالت را بر دوش می کشید وآن زنده نگه داشتن یاد  لاله هایی ست  که عاشقانه سوختند تا من وامثال من خواب نمانیم  و بدانیم که شهدا وراه ویاد ومرام ومردانگیشان چراغی ست فراسوی راه ما...
..آنان رفتند تا اسلام نرود ...
.سوختند تا چراغ توحید خاموش نشود .
..وامروز چراغهای روشن فراروی ما  همین خانواده های معظم شهدا هستند ... و...
خدایا تورا به خون پاک شهدا ء قسم مارا به اصل روشن خورشید هدایت کن ..
.برمی گردم ودوباره می نویسم....





powered by blogsky.com