X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

خاطره ای از بابای شهیدم  چاپ

تاریخ : جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 در ساعت 12:39 ب.ظ

 ای رفته تا فراسوی افق ازین دیار       برخیز من به نقطه ی پایان رسیده ام  

...کاغذای چرک نویس رو زیر و رو میکردم تا از بین نوشته هام مطلبی رو برای پست جدید انتخاب کنم. حوصله ی فکرکردن نداشتم ،از طرفی هم باید مطلب به دلم مینشست. 

...اما به درخواست خواهر عزیزم صبرا جان خاطره ای از بابا مینویسم. 

...از اونجایی که موقع شهادت بابا یه دختربچه ی کوچیک بودم و بابا هم کمتر خونه بودند خاطره ی زیادی از بابا به یاد ندارم. اما انچه هست روشنگر راهم شده و تجسم روح ملکوتی بابا را در خیال وهم آلودم میسر میکند. 

...شش ماه قبل جدایی همیشگی بابا از ما ، اتفاق بدی برایمان افتاد. در راه برگشت از سفر به نحو بسیار بدی تصادف کردیم و البته به نحو معجزه اسایی هم زنده ماندیم. 

...من و سحر و سجاد و بخصوص مامان حال خوبی نداشتیم ، در بین ما فقط بابای نازنینم بود که حتی یک زخم کوچک هم برنداشت ،و جالب تر ، عینکی هم که روی چشمای قشنگ بابا بود سالم مونده بود! 

...مامان تعریف میکنند وقتی در بیمارستان بستری بودم، باباتون همش خدارو شکر میکرد و میگفت من باید زنده میموندم ،من که هشت سال توی جبهه خاک خوردم نباید با یه تصادف یا توی بستر بمیرم ،من فقط باید شهید بشم و این تنها خواسته ی من از خداست حق من شهادته من باید برسم به قافله ای که ازش جا موندم .  

و همیشه  از مامان میخواست که براش دعا کنه تا به آرزوش برسه... 

و من به بابا میگویم :  

آری باباجان

 پیکر چون گلت حیف بود که شعله نکشد و نسوزد .

مزد تو فقط شهادت بود و بس .

تو عاشق بودی و حق عاشق جز وصال نیست ، 

دیگر روح بلند تو تاب هجران نداشت... 

 

و شش ماه بعد بابا برای همیشه از پیش ما رفت و ما ماندیم و حسرت یک لحظه چشمهای بابا ....





powered by blogsky.com