X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مسافر جنوب  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 در ساعت 03:48 ب.ظ

رشته ای بر گردنم افکنده دوست    می کشد هر جا که خاطرخواه اوست

... وقتی نزدیک بهمن و اسفند می شویم، در دلم غوغایی می شود،

دوباره خاطرات زنده می شوند ،انگار لحظه ی موعود رسیده،

..ودوباره دلم هوایی می شود،

هوایی شلمچه و آن غروب غمبارش...

انگار همین دیروز بود، دو سال پیش ، که مسافر جنوب شدم.

از لحظه ای که نگاهم به اطلاعیه ی اردو افتاده بود تا زمانی که راهی شدم

آتشی در درونم شعله ور شده بود،

حسی غریب به سراغم امده بود،

نمی شناختمش، چون تا بحال تجربه اش نکرده بودم...و حالا من میهمان شهدا شده بودم.

 زائران کاروان ما با دیگر کاروان ها فرق داشتند! انها طلبه های خارجی ،از همه جای دنیا بودند!

وقتی شور و اشتیاقشان را در ثبت نام و گریه شان را موقع قرعه کشی و... رضایتشان را در اغاز میدیدم با خود میگفتم، اینها دیگر چرا؟؟؟  چرا اینقدر اشتیاق؟؟؟مگر  اینها با شهدای ما چه نسبتی دارند؟؟؟

و من

جوابم را در جای جای این سفر گرفتم.

به هر منطقه ای که میرسیدیم، اول پاها را از تعلق خالی میکردند، و بعد دلشان سیراب میشد از حضور جاری شهدا و ذوب میشدند و باچشمه ی جاری چشمانشان پاک میشدند و اقامه ی عشق میبستند.

وجودشان پر میشد از عطر شهدا واین را میشد از حال منقلبشان فهمید،

یقین را میشد در چشمانشان دید.

غبطه میخوردم به حالشان، به حال انهایی که شهدا را ندیده بودند و حتی چیز زیادی از انها نمی دانستند و این گونه شیفته شده بودند و چنگ دل را به ضریح نگاهشان گره زده بودند.

نور شهدا دلشان را روشن کرده بود و پرده های حجاب را از دیدگانشان افکنده بود.

انها عاشق شده بودند عاشق مردان اسمانی سرزمین روح الله...  .

همیشه فکر میکردم شهدایمان فقط متعلق به ما و این آب و خاکند.

شاید در ظاهر اینگونه باشد ولی در ان روزها خلاف آنچه در ذهن داشتم به من ثابت شد...

  که شهدا زمان و مکان ندارند، شهدا مظروف نیستند که در ظزف دل ما جا بگیرند،

شهدا در حقیقتی ماورای حقیقت ظاهربین ما در اوج قله های رضایت اللهی در نعیم رضوانند

...

میهمانی به اخر رسیده بود وما باید باز میگشتیم به شهر و دیار تعلقات. 

 اما پاها سست شده بودند و انگار عزم ماندن داشتند و تاب بازگشتن نه!

اخر انها هم به جای پای شهدا عادت کرده بودند و انس با خاکیان را بهتر از صحبت با کاخ نشینان میدانستند!

اما چاره چه بود، جز بازگشتن؟

جز خداحافظی با سرزمین عشق؟

و چه سخت بود ان لحظات...لحظه های دل کندن از دیار خاک بازان افلاک ساز... 

براستی شهدا چه کرده بودند که اندک باقی مانده ی اثازشان این چنین افاق و انفس را متلاطم و دگرگون می سازد...؟؟؟

فقط این چنین میتوان گفت که رفتن با خود  بود و بازگشت هرگز...

... 





powered by blogsky.com